عصر جمعه
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
حدس میزنم خواب باشی، بعد از خواب کیک و چایی می چسبه، مواد کیک رو میریزم تو کیک پز. به امروز صبح فکر میکنم با مامان بحثم شده بود نشستم تو ماشین تو خسته بودی و من آرومت نکردم حواست پرت شده بود نزدیک بود تصادف بشه..اتاق رو گردگیری میکنم، قرار بود وقتی رسیدی خونه بهم خبر بدی چند ساعت گذشته و گوشی رو جوا...
الگوی زندگی
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
یه استاد داریم که میگفت تابستون رفتم چین، بهار لهستان بودم، منظورش اینه که کل تابستون فیلم های چین رو دیده و کل بهار بهترین های لهستانو. میگه وقتی چند ماه فیلم های درجه یک یه کشور رو ببینید انگار رفتید اون کشور. xa0این استاد گاهی میپرسه فلانی اخرین کتابی که خوندی چی بوده و یه قانونه که شما باید سریع...
برای بابایی که تبدیل به ارزو شده
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
وقتی عزیزی از بین میره انگار یه تیکه از روح ادمم همراهش خاک میکنن.. درست وقتی که همه چی عادی بود و من یه روز معمولی داشتم پیر مرد قد بلندی با کلاه انگلیسی و کت دیدم که پشتش به من بود .. الان 7 ساعت از دیدن اون صحنه گذشته و من با چشمای قرمز پف کرده و دماغ قرمزتر دارم گلایه میکنم به خدا و به خودش که چ...
درد و دل با خودم
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
توی تاکسی نشسته بودم هوا داشت تاریک میشد و کمی سرد بود. یاد اینجا افتادم و گذر زمان. فک میکنم راهنمایی بودم یا دبیرستان که دوتا وبلاگ میخوندم . یکیشون دانشجوی فوق لیسانس شهر شیراز بود. یادمه یه وقتایی دیر به دیر میومد یا چندبار اومد خداحافظی کرد و من همیشه ناراحت میشدم که یعنی واقعا وقت نداره یک ربع...
کرمانشاه
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
یه دوستی دارم کرمانشاهیه. چندین ساله رفته کرمانشاه و از اونحایی که من توی پیام دادن و حال و احوال کردن از دوستام خیلی کم لطفی میکنم و میدونم که اخلاق خیلی بدیه چندسالی میشه که ازش خبر ندارم.. چند روزه که دارم خودمو میکشم شمارشو پیدا کنم ولی هیچ نشونی ازش ندارم. فقط یه شماره قدیمی داشتم که گویا واگذا...
دلخوشی های من
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
من از قدیم عادت داشتم هرچندوقت یکبار دلخوشی های زندگیمو بنویسم. مخصوصا وقتایی که گرفتاری فکریم زیاده یا مشکلی دارم تا فراموش نکنم که هنوز خیلی خوشبختم. دلخوشی من اون لحظه ایه که صبح خیلی زود که هنوز مث شب تاریکه و خیلی سرده سوار اتوبوس گرم دانشگاه میشم و انقدر این گرما میچسبه بهم که تا خود دانشگاه م...
دندون عقل
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
امروز از اون روزایی بود که نمیشد . که خوب شروع نشد. نازقرمزی پزمرده شده بود برگاش خم شده بود پایین.. ساعت 5:35 رفتم بیرون و چقدر دلم میخواست فردا که تعطیله یه کوه کار رو دوشم نباشه.. سوار اتوبوس شدم که برگردم دندون عقلم بی عقلی کرده بد موقعی درد میکنه. کیک میخورم و تا ریشه ی دندونم تیر میکشه.. میرسم...
صحبت در جمع
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
یکی از مهمترین دستاوردهای من تو این دانشگاه ارائه تو جمع بود. یادمه اولین ارائه انقد استرس داشتم که صدام شبیه خروسک گرفته ها شده بود و دستام میلرزید. بعد دیروز که ارائه داشتم و خیلی هم اماده نبودم خیلی با اعتماد به نفس رفتم و بودن هیچکس برام مهم نبود حتی استاد.. شاید به نظر مهم نیاد ولی این یکی از ت...
به وقت عصر پاییز
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
سرما خوردم بد موقعی.. شالگردن رنگی رنگی مامان بافت رو پیچیدم به خودم و بزرگترین ماگ خوشگلم که عکس ایفل داره رو برداشتم و هرچند ساعت نوشیدنی های گرم مختلف رو توش پر میکنم.. تمام کتاب دفترامو جمع کردم توی جا کتابی و کوییز فردا ظهر رو گذاشتم فردا صبح دقیقه نود بخونم.. بچه های دانشگاه زنگ زدن و حالمو پر...
یلدا
-
تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 3:15
ماشین رو دم در پارک کردم و دوییدم بالا. به او زنگ زدم گوشیش رو خاموش کرده. تحمل شنیدن نظر متفاوت خودش رو نداره .. هیچوقت نداشته! میرم حموم و دوش میگیرم. موهامو خشک میکنم و بادقت سشوار میکشم. موهامو میبافم که سشوارش تا فردا خراب نشه. هرچقدر هم که بحث کنیم جشن و یلدامونو بهم نمیزنیم... اجیلی رو که صبح...
یک عاشقانه آرام
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 23:06
من خیلی کم در مورد خودم و او با کسی حرف میزنم، یعنی هردوی ما این اخلاق رو داریمxa0 که تو مشکلات و حتی شادی هامون خودمون دوتا شریک باشیم. همیشه خیلی ها ما رو دیدن و به نظرشون ایده آل اومدیم و بدون اختلاف عقیده به نظر میرسیم. ولی حقیقت اینه که اتفاقا ما هم مشکلات داشتیم..مثلا: او در یک سیستم مردسالارا...
مزخرف روزی بود در کل
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 23:06
امروز از اون روزای سخت بود.. نمره یکی از درسام اومد، درسی که فک میکردم حداقل 17 بشم شد 15! xa0شاید خیلی بد به نظر نرسه ولی تو دوره ی ارشد که قبولی 12 و مشروطی14 هس و تعداد درسا خیلی کم، خیلی خیلی ناامید کنندس.. از همینجا این روز مسخره شروع شد بعدش هم که دعوا با مامان که باعث دلشکستنش شد و گریه های خ...
به وقت نیمه تابستان
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 3:18
+از دور او را دیدم که از بین مردم با عجله رد میشه، به من رسید، منو ندید رفت تو کوچه، داشت میدویید که دیرتر نرسه، شماره اش رو گرفته بودم و متوجه نبود، دقیقا جایی وایساده بودم که چند سال پیش اولین قرارمون رو گذاشته بودیم. اون روز استثنا بود که زودتر از من رسیده بود، اون روز هم منو ندید، رو به رویش ایس...
بیماران خاص
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 3:18
ساعت هفت صبح بیدار شدم چشمام رو دوباره بستم که شاید خوابم ببره چون خوابی که میدیدم خیلی بامزه بود و دوست داشتم بدونم تهش چی میشه. فایده نداشت، همینجور تو حالت خواب بیدار بودم که صدای جیمیل گوشی اومد. هروقت صدای مسخرش رو میشنوم حس میکنم برق گرفته منو.. با خودم گفتم نگران نباش نیکی سایتی تبلیغی چیزیه....
زندگی
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 3:55
میگم میخوام کنار بقیه کارا سمینار رو هم جمع کنممیگه انقدر الکی سر خودتو شلوغ کردی که دیگه نمیای بشینیم یه فیلم خوب ببینیم. آخرین فیلمی که دیدیم one day بود یادته؟میگم آره انقدر بیکار بودم دوباردیدمشمیگه نکته جالبش همینجاست. نقش اول فیلم ایده آل زندگی تو از آب درومد. یه دختری که کافی شاپ داره، یه دو
صبر
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 0:50
و باز هم خبر فوت یکی از دوست داشتنی های زندگیم رو شنیدم.xa0 از خودم ناراحتم که دوسال سرطان ریه داشته و من خبر نداشتم و فقط از دور دوسش داشتم... عکسای دوران مریضیش رو برام فرستادن و ندیده پاک کردم و فقط برای چند لحظه به عکس چهارسال پیشش که سالم و خندون بود نگاه کردم ..قفسه سینم درد گرفت قلبم سوزن سوز...
او
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:33
کتاب رو کنار میذارم چشمام رو میبندم..یاد چندهفته قبل میافتم، همینجا نشسته بودم با قیافه ای ژولیده با دلی آشوب نگران ارائه، به او زنگ زدم، گفت چند دقیقه دیگه دم خونتونم! تعجب کردم! خانه های ما نزدیک نیست.. با همان حال ژولیده در دسترس ترین لباس هارا پوشیدم و پله ها رو دوتایکی رفتم پایین... توی خیابان
نهایتا هشتاد سال وقت داریم..
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:33
من لیسانس علوم کامپیوتر و ارشد ای تی دارم. مطمئنن اگر هزار بار هم به عقب برگردم باز هم همین ها رو انتخاب خواهم کرد.من عاشق خیاطی هستم، عاشق ترکیب پارچه های رنگارنگ و مدل های مختلف لباس. دوم دبیرستان که بودم مدت کوتاهی کلاس خیاطی رفته ام و همیشه ازش لذت بردم.من عاشق نقاشی و بوی رنگ هستم، مخصوصا رنگ
تشابه
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 13:33
+دوتا ماشین هست، xa0یکی صندوق داره یکی نداره. ماشینی که من استفاده میکنم صندوق دار هست، چند وقت خراب شد و مجبور به استفاده ز ماشین بدون صندوق شدم و حالا که دوباره ماشین صندوق دار دست منه متاسفانه مغزم اِرور داده و به طرز وحشتناکی قسمت صندوق رو فراموش میکنم و در دو روز اخیر صندوق ماشین به در پارکینگ ...
نمایشگاه کتاب
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 10:17
امروز بالاخره نمایشگاه کتاب رفتیم. به شدت خوش گذشت. از همان خوش گذشتن هایی که تا هفته ها اثرش میماند. از همان هایی که آدم رو به زندگی امیدوار میکنه...+نفری دو کتاب خریدیم با اینکه کتاب هایی رو خریدم که در لیست خواندنی هایم بود، چشمم به شدت دنبال کتاب "سینوهه" ی او هست. این کتاب رو مامان هم به شدت ت