رای دهی
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 10:17
امسال مونده بودم بین رای دادن و رای ندادن که بالاخره تصمیم گرفتم رای بدم، چهارسال پیش به اقای روحانی رای دادم و از انتخابم راضی هستم و امسال هم من و او بهشون رای خواهیم داد :)xa0 باشد که موفق باشند
شرح حال فعلی
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 10:17
+برای او تولد گرفتیم . جمع ناشناس بود و من در جمع های ناشناس به شدت معذب هستم و انقدر حرف نمیزنم که خشک میشم..ولی برخورد او انقدر صمیمی و خوب بود که برخلاف همیشه به من خوش گذشت، البته باز هم به کیک تولد نرسیدم ولی یه ناهار خیلی عالی خوردیم ، بستنی خوردیم پیاده روی کردیم، کادو گرفتیم، عکس های دونفره
برای کسی که دیگر نیست..
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:36
پدر بزرگ عزیزم زندگی کم کم به روال عادی برگشته، درطول روز کمتر به تو فکر میکنم و حتی شده روزی که بهت فکر نکنم، سرم بسیار شلوغ شده طوری که چند روز پیش به او میگفتم "باید چندتا نیکی باشد تا xa0به همه کارها برسد"، شبهایی بوده که خسته خوابیده ام و صبح خسته
مادر بزرگم
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
کنارش روی نیمکت نشستم و چایی رو تعارف کردم. گفتم مامانی سه ماهم گذشته نمیخوای موهاتو رنگ کنی؟xa0دستشو گذاشت رو دستم و گفت "پنجاه سال زندگی که کم نیست. زمانی که ما عقد کرده بودیم مثل الان نبود راحت بریم بیرون که! من صبحش موهامو بیگودی میپیچیدم دامن کوتا
تولد با کیک شکلاتی
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
یکم اردیبهشت تولد او هست.. چون من کلاس داشتم تولدش رو در شهر دانشگاه من گرفتیم. یک جشن کوچک دونفره. باید اعتراف کنم از چند روز قبل منتظر بودم کیک شکلاتی تولدش رو بخورم ولی به طرز عجیبی همه کافی شاپ ها بسته بود و کیک قنادی هم خیلی بزرگ بود ب ای دو نفر
دوره ی آموزشی
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
از اولین چیزهایی که با ورود به دانشگاه یاد گرفتم اینه که به صورت نشسته در اتوبوس به خواب خیلی خیلی عمیق برم. به طوری که برای گرفتن پول که آخر خطه بیدارم کنن. البته یکسری موارد هم باید رعایت بشه مثلا آدم باید توانایی داشته باشه تو خواب خیلی عمیق هرچند
اوضاع همیشه همین هست
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 10:59
روی صندلی رو به رویش میشینم مقالات رو تند تند ورق میزنه، دوتاشون رو با خودکار قرمز ضربدر میزنه میده دست من "این دوتا نه، مدل سازی ندارن" برگه هارو تا میکنم میذارم تو کیفم . میگه "بقیه معتبر هستن ولی مطمئنی میتونی از توشون چیزی پیدا کنی!" چیزی نمیگم م
پیدا شد :)
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 1:41
اینکه همیشه کم میام وبلاگ علتش این بود که وقت نداشتم حوصله نداشتم یا حسش نبود ولی غیبت اخرم برای این بود که رمز رو یادم نمیومد و از وقتی که رمز یادم رفته بود کلی دلم نوشتن تووبلاگ رو میخواست! خیلی سعی کردم که یا رمز عوض کنم یا یادم بیاد نشد تا همین الان که داشت چشمام گرم میشد به خواب که یادم اومد فل...
سالگرد
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 1:41
شاید من اینجا خیلی کمتر به زندگی خیلی خیلی شخصیم اشاره کردم و همیشه سعی کردم که مجهول باشم از این به بعد هم میخواهم همینطور باشم حتی اسمم هم اسم خودم نیست و مستعاره ولی میخوام الان به مهمترین قسمت زندگیم اشاره کنم و اون اینه که امروز دومین سالگرد آشنایی من و "او" هست :) xa0جشن ما هم شامل پاستا خوری ...
برای بابا جانم
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 1:41
بچه که بودم پدرم یک الگوی به تمام معنا بود برام. من بابا رو همیشه پشت بوم نقاشی، درحال تمرین ستار، در حال آواز خواندن و درحال ورزش کردن و مطالعه دیدم. این روزها کمی پشتش خمیده تر شده موهایش سفید شده و هیچکدام از کارهایی که نوشتم رو انجام نمیده ولی هنوز هم رفتارش و جوانیش برایم یک الگوی به تمام معناس...
1984
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 1:41
کتاب 1984 هم مثل اثر دیگه این نویسنده " قلعه حیوانات" منو به شدت جذب خودش کرد.xa0کتاب جنبه ی سیاسی داره و دید سیاسی آدم رو قوی می کنه.این کتاب یک رمان هست که چند سال بعد از جنگ جهانی دوم نوشته شده و فرض شده که جهان به سه قسمت تقسیم شده ودر مورد راهکارهایی هست که این سه قدرت انجام می دهند تا بر سر قد...
انتخاب موضوع
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:23
هیچ وقت دلم نخواسته بوده که پزشک بشم یا در بیمارستان کار کنم هیچ وقت هم به رشته تجربی فکر نکردم ولی وقتی استاد راهنما ازم پرسید تو چه زمینه ای میخوای کارکنی ناخودآگاه گفتم بیمارستان، گفت مدیریتی میشه باید مهندسی باشه گفتم سیستم هاشون رو بررسی میکنم، گفت آشنا داری که بتونی نفوذ کنی تو یه بیمارستان گف...
مواظب مردنماها باشیم
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 15:23
صبح زودتر بیدار شدم که برم سرخاک. مراسم چهلم سر خاک نرفتم یعنی به بهانه ی لباس عوض کردن اومدم خونه که نرم سرخاک چون نمی خواستم عکس عزیزم رو روی سنگ ببینم ولی امروز خواهم رفت..چندوقتیه یکسری حرفا توی دلم مونده چند بار اینجا نوشتم ولی پاک کردم xa0میخواستم بگم موقعی که کسی میاد تو زندگیتون حتما یه قسمت...
روزهای تعطیل
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 4:53
فکر میکنم از اول مهر تا الان دو یا سه بار وقت کردم به وبلاگم سر بزنم.xa0روزهای تعطیل خوبن و لازم. میشه به گلها تقویتی داد و ظرف آب بعضیهاشونو عوض کرد. بعدش خیلی کوتاه به وبلاگ سر زد و بعدشم هم رفت دنبال کارای عقب افتاده . سرچ های عقب افتاده و ترجمه کردن مقاله رو انجام داد. شبش هم نشست و یکی از اون ف...
شرح حال
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 4:53
+فکر میکردم که اینستگرام نداشته باشم دلم برای دوستایی که کمی دورتر هستند تنگ میشه، ولی الان که چندوقته ندارمش راستش حالم بهتره و فکرم کمتر مشغوله .xa0از دوستای نزدیک ترم خبر دارم و خیلی همه چی خویه.از وقتی شبکه های اجتماعی اومده کاربرد وبلاگ کمتر و کاربراش خیلی کمتر شده ولی برای من محبوبیتش از بقیه ...
کاش برگردد..
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 4:53
کودکیم را رنگی کرده. در کودکی کنارش دراز کشیده ام و به رادیوی مشکی همیشگی اش گوش داده ام. موقع بازی پیشم امده و کلاه به سر گذاشته و من دانسته ام که خوراکی زیر کلاهش گذاشته. روزهای سرد زمستان به دیدنش رفته ام و یک مشت شکلات در کلاه کاپشنم ریخته است. وقتی هنوز کوچک بوده ام درشهری دیگر زندگی کرده ایم و...
او رفته است
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 4:53
همه میگن خاک سرده و با گذشت زمان آدم عادت میکنه به نبود عزیزش، ولی با گذشت زمان فقط دل آدم بیشتر تنگ میشه همین.+تمام گلهاش خشک شده بود ولی بقیه وسایل جوری بودن که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده، دمپایی های جفت شده کنار تختش، تار موی سفید رو بالشت، کلاه آویزون پشت در، بوی ادکلنش ، ساعتش، عینکش ..+دوتا از ...
تولدانه
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 4:53
وقتی عاشق برف باشی چه کادویی میتونه روز تولد قشنگ تر از این باشه :)خدایا شکرت .."دهم بهمن نود و پنج"
تولدانه دوم
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 4:53
این هم اصل ماجرا..ریه ام برونشیت شده ، برف زیاد بود، یکی از عزیزترین هایم را از دست داده ام و یکی از عزیزانم در بیمارستان هست و دیگر رمقی برای جشن گرفتن این بیست و سه سالگی بدموقع نداشتم ولی با داشتن آدمهای دوست داشتنی زندگیم تبدیل شد به یکی از روزهای خاطره انگیز..خدایا شکر :)
اگه نمی ترسیدی چیکار میکردی!
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 23:24
ترس توی زندگی من و کلا تو زندگی همه هست. یه سری هاشون خوبه و لازم! مثلا ترسیدن از سرعت زیاد یا ارتفاع که باعث میشه زندگیم حفظ بشه و داغون نشه.یک سری ترس های دیگه هم هستن مثلا برای من ترس از گربه، یا رعد و برق! که اینها هم تاثیر چندانی ندارن و بود و نبودش مهم نیست مگر اینکه مثلا بخوام برم بیرون و یه ...