ساده بگیریم که بگذرد

متن مرتبط با «بنویس ای سنگ تراش» در سایت ساده بگیریم که بگذرد نوشته شده است

برای بابایی که تبدیل به ارزو شده

  • نیلوبلاگ

    وقتی عزیزی از بین میره انگار یه تیکه از روح ادمم همراهش خاک میکنن.. درست وقتی که همه چی عادی بود و من یه روز معمولی داشتم پیر مرد قد بلندی با کلاه انگلیسی و کت دیدم که پشتش به من بود .. الان 7 ساعت از دیدن اون صحنه گذشته و من با چشمای قرمز پف کرده و دماغ قرمزتر دارم گلایه میکنم به خدا و به خودش که چرا نمیاد تو خوابم.. و حالا من با این وضع روحی هفته دیگه سفری دارم به خونه اش در شهری دیگه.. خونه ای که هنوز لباس های زمستونیش از پارسال پشت در اویزونه.. از خدا صبر بیشتری میخوام که بتونم تحمل کنم . دلم ارامش میخواد...

    ادامه مطلب
  • دلخوشی های من

  • نیلوبلاگ

    من از قدیم عادت داشتم هرچندوقت یکبار دلخوشی های زندگیمو بنویسم. مخصوصا وقتایی که گرفتاری فکریم زیاده یا مشکلی دارم تا فراموش نکنم که هنوز خیلی خوشبختم. دلخوشی من اون لحظه ایه که صبح خیلی زود که هنوز مث شب تاریکه و خیلی سرده سوار اتوبوس گرم دانشگاه میشم و انقدر این گرما میچسبه بهم که تا خود دانشگاه میخوابم و گاهی خوشحال میشم از اینکه بارون گرفته و اتوبوس اروم تر میره. دلخوشی من وقتیه که محمد لباس میخواد بخره و من باهاش میرم و به سلیقه ی خودم براش لباس انتخاب میکنم و یه ناهار خیلی خوب مهمونش میشم. دلخوشی من وقتیه که وسط کلی کار حس میکنم وقت اضافه اومده و سریع گواش هامو ردیف میکنم روی میز. دلخوشی من ماشین سواریمون تو چیتگر قشنگه که با صدای بلند با ابی همخونی میکنیم.. حتی دلخوشی من اون غذاهای خی...

    ادامه مطلب
  • به وقت عصر پاییز

  • نیلوبلاگ

    سرما خوردم بد موقعی.. شالگردن رنگی رنگی مامان بافت رو پیچیدم به خودم و بزرگترین ماگ خوشگلم که عکس ایفل داره رو برداشتم و هرچند ساعت نوشیدنی های گرم مختلف رو توش پر میکنم.. تمام کتاب دفترامو جمع کردم توی جا کتابی و کوییز فردا ظهر رو گذاشتم فردا صبح دقیقه نود بخونم.. بچه های دانشگاه زنگ زدن و حالمو پرسیدن و من چقدر خوشحالم که دارمشون ... ولی راستش مشکل من سرماخوردگی نیس. یه چیزی توی ذهنم و توی قلبم داره نیسوزه.. یک ترس عجیب که ایا واقعا راه درستی رو انتخاب کردم برای ایندم؟! بعد از نماز موهامو میبافم و لاک گلبهی میزنم و یه رز ملایم. اینجوری کمتر چهرم شبیه ادمای مریضه.. همه چیو میسپرم به خدا.. باید یه تصمیم مهم تو زندگیم بگیرم. در موردش خیلی فکر کردم. وقت عملکردن بهشونه. مطمئنم خدا پیشمه دلمو ار...

    ادامه مطلب
  • نهایتا هشتاد سال وقت داریم..

  • نیلوبلاگ

    من لیسانس علوم کامپیوتر و ارشد ای تی دارم. مطمئنن اگر هزار بار هم به عقب برگردم باز هم همین ها رو انتخاب خواهم کرد.من عاشق خیاطی هستم، عاشق ترکیب پارچه های رنگارنگ و مدل های مختلف لباس. دوم دبیرستان که بودم مدت کوتاهی کلاس خیاطی رفته ام و همیشه ازش لذت بردم.من عاشق نقاشی و بوی رنگ هستم، مخصوصا رنگ ...

    ادامه مطلب
  • نمایشگاه کتاب

  • نیلوبلاگ

    امروز بالاخره نمایشگاه کتاب رفتیم. به شدت خوش گذشت. از همان خوش گذشتن هایی که تا هفته ها اثرش میماند. از همان هایی که آدم رو به زندگی امیدوار میکنه...+نفری دو کتاب خریدیم با اینکه کتاب هایی رو خریدم که در لیست خواندنی هایم بود، چشمم به شدت دنبال کتاب "سینوهه" ی او هست. این کتاب رو مامان هم به شدت ت...

    ادامه مطلب
  • رای دهی

  • نیلوبلاگ

    امسال مونده بودم بین رای دادن و رای ندادن که بالاخره تصمیم گرفتم رای بدم، چهارسال پیش به اقای روحانی رای دادم و از انتخابم راضی هستم و امسال هم من و او بهشون رای خواهیم داد :) باشد که موفق باشند ...

    ادامه مطلب
  • برای کسی که دیگر نیست..

  • نیلوبلاگ

    پدر بزرگ عزیزم زندگی کم کم به روال عادی برگشته، درطول روز کمتر به تو فکر میکنم و حتی شده روزی که بهت فکر نکنم، سرم بسیار شلوغ شده طوری که چند روز پیش به او میگفتم "باید چندتا نیکی باشد تا به همه کارها برسد"، شبهایی بوده که خسته خوابیده ام و صبح خسته...

    ادامه مطلب
  • برای بابا جانم

  • نیلوبلاگ

    بچه که بودم پدرم یک الگوی به تمام معنا بود برام. من بابا رو همیشه پشت بوم نقاشی، درحال تمرین ستار، در حال آواز خواندن و درحال ورزش کردن و مطالعه دیدم. این روزها کمی پشتش خمیده تر شده موهایش سفید شده و هیچکدام از کارهایی که نوشتم رو انجام نمیده ولی هنوز هم رفتارش و جوانیش برایم یک الگوی به تمام معناست.. روزش مبارک...

    ادامه مطلب
  • روزهای تعطیل

  • نیلوبلاگ

    فکر میکنم از اول مهر تا الان دو یا سه بار وقت کردم به وبلاگم سر بزنم.روزهای تعطیل خوبن و لازم. میشه به گلها تقویتی داد و ظرف آب بعضیهاشونو عوض کرد. بعدش خیلی کوتاه به وبلاگ سر زد و بعدشم هم رفت دنبال کارای عقب افتاده . سرچ های عقب افتاده و ترجمه کردن مقاله رو انجام داد. شبش هم نشست و یکی از اون فیلم هایی که خیلی وقته جلو چشم هست و فرصت دیدن نیست رو دید.خلاصه روز تعطیل نباید جوری بگذره که بعدا حسرت بخوریم که از دستش دادیم..راستی کتاب "قلعهء حیوانات" به شدت توصیه میشود ....

    ادامه مطلب
  • بنویس

  • نیلوبلاگ

    صبح که با عجله داشتم میرفتم که به اتوبوس برسم یک لحظه به ذهنم رسید که فلانی بد قول است و احتمال داره دیر برسه. همینجوری این کتاب "بنویس تا اتفاق بیافتد " رو گذاشتم تو کیفم و حدسم درست بود. فلانی دقیقا دو ساعت تاخیر داشت و من 100 صفحه از این کتاب رو خوندم، امروز صبحم بیدار شدم بقیه اش رو دارم میخونم.کتاب جالبیه. چیزی رو بیان میکنه که من قبلا اصلا بهش اعتقاد نداشتم و اون نوشتن و فکر کردن به آرزوهاست. منم یه دفتر برداشتم و چیزایی که می خواستم رو توش نوشتم. این کتاب توصیه میشه. البته هنوز مطمئن نیستم از نتیجه اش :)...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    بنویس تا اتفاق بیفتد | بنویس از سرخط | بنویسید مرا یار اباعبدالله | بنویسید خدا هست | بنویس منصور | بنویس ای سنگ تراش | بنویسیم اول ابتدایی جدید |