
وقتی عزیزی از بین میره انگار یه تیکه از روح ادمم همراهش خاک میکنن.. درست وقتی که همه چی عادی بود و من یه روز معمولی داشتم پیر مرد قد بلندی با کلاه انگلیسی و کت دیدم که پشتش به من بود .. الان 7 ساعت از دیدن اون صحنه گذشته و من با چشمای قرمز پف کرده و دماغ قرمزتر دارم گلایه میکنم به خدا و به خودش که چرا نمیاد تو خوابم.. و حالا من با این وضع روحی هفته دیگه سفری دارم به خونه اش در شهری دیگه.. خونه ای که هنوز لباس های زمستونیش از پارسال پشت در اویزونه.. از خدا صبر بیشتری میخوام که بتونم تحمل کنم . دلم ارامش میخواد...
ادامه مطلب
سرما خوردم بد موقعی.. شالگردن رنگی رنگی مامان بافت رو پیچیدم به خودم و بزرگترین ماگ خوشگلم که عکس ایفل داره رو برداشتم و هرچند ساعت نوشیدنی های گرم مختلف رو توش پر میکنم.. تمام کتاب دفترامو جمع کردم توی جا کتابی و کوییز فردا ظهر رو گذاشتم فردا صبح دقیقه نود بخونم.. بچه های دانشگاه زنگ زدن و حالمو پرسیدن و من چقدر خوشحالم که دارمشون ... ولی راستش مشکل من سرماخوردگی نیس. یه چیزی توی ذهنم و توی قلبم داره نیسوزه.. یک ترس عجیب که ایا واقعا راه درستی رو انتخاب کردم برای ایندم؟! بعد از نماز موهامو میبافم و لاک گلبهی میزنم و یه رز ملایم. اینجوری کمتر چهرم شبیه ادمای مریضه.. همه چیو میسپرم به خدا.. باید یه تصمیم مهم تو زندگیم بگیرم. در موردش خیلی فکر کردم. وقت عملکردن بهشونه. مطمئنم خدا پیشمه دلمو ار...
ادامه مطلب
من خیلی کم در مورد خودم و او با کسی حرف میزنم، یعنی هردوی ما این اخلاق رو داریم که تو مشکلات و حتی شادی هامون خودمون دوتا شریک باشیم. همیشه خیلی ها ما رو دیدن و به نظرشون ایده آل اومدیم و بدون اختلاف عقیده به نظر میرسیم. ولی حقیقت اینه که اتفاقا ما هم مشکلات داشتیم..مثلا: او در یک سیستم مردسالارانه بزرگ شده و با چارچوب های خاص که به همین قضیه مربوط میشه و من در خانواده ای کاملا ریلکس که خانومها ت...
ادامه مطلب
+از دور او را دیدم که از بین مردم با عجله رد میشه، به من رسید، منو ندید رفت تو کوچه، داشت میدویید که دیرتر نرسه، شماره اش رو گرفته بودم و متوجه نبود، دقیقا جایی وایساده بودم که چند سال پیش اولین قرارمون رو گذاشته بودیم. اون روز استثنا بود که زودتر از من رسیده بود، اون روز هم منو ندید، رو به رویش ایستاده بودم گفته بودم سلام :) برگشته بود سمتم گفته بود عه شمایید..دوییدم دنبالش خندم گرفت. صدایش کردم....
ادامه مطلب
+دوتا ماشین هست، یکی صندوق داره یکی نداره. ماشینی که من استفاده میکنم صندوق دار هست، چند وقت خراب شد و مجبور به استفاده ز ماشین بدون صندوق شدم و حالا که دوباره ماشین صندوق دار دست منه متاسفانه مغزم اِرور داده و به طرز وحشتناکی قسمت صندوق رو فراموش میکنم و در دو روز اخیر صندوق ماشین به در پارکینگ و ...
ادامه مطلب
یکم اردیبهشت تولد او هست.. چون من کلاس داشتم تولدش رو در شهر دانشگاه من گرفتیم. یک جشن کوچک دونفره. باید اعتراف کنم از چند روز قبل منتظر بودم کیک شکلاتی تولدش رو بخورم ولی به طرز عجیبی همه کافی شاپ ها بسته بود و کیک قنادی هم خیلی بزرگ بود ب ای دو نفر...
ادامه مطلب
ترس توی زندگی من و کلا تو زندگی همه هست. یه سری هاشون خوبه و لازم! مثلا ترسیدن از سرعت زیاد یا ارتفاع که باعث میشه زندگیم حفظ بشه و داغون نشه.یک سری ترس های دیگه هم هستن مثلا برای من ترس از گربه، یا رعد و برق! که اینها هم تاثیر چندانی ندارن و بود و نبودش مهم نیست مگر اینکه مثلا بخوام برم بیرون و یه گربه دم در نشسته باشه!ولی یه سری ترس ها هستن که وقتی بهشون میرسم توی ذهنم این جمله پررنگ میشه که " اگه نمیترسیدی چیکار میکرد؟" وقتی جوابش رو پیدا میکنم به خودم میگم پس همون کار رو بکن که اگه نمی ترسیدی انجام میدادی! شاید در اون لحظه غلبه کردن بر این ترس و انجام کارش سخت باشه ولی وقتی به نفع آدم باشه حتی باعث محکم تر شدن هم میشه.خیلی وقت ها همین ترس باعث میشه جوری که میخواهیم نباشیم.....
ادامه مطلب
همه میگن دوستی که توی سختی های زندگیتون کنارتونه دوست خوبیه! ولی به نظر من اگه میخوایید دوست واقعیتونو بشناسید یه اتفاق خوبی که براتون افتاده رو باهاشون در میون بذارید. اون موقعس که حتی کسی که غمخوار روزای سختتون بوده از شادی شما ناراحت میشه و سرد برخورد میکنه!تو این شرایط متوجه میشید دوستیِ کسی که اول مجازی بوده و تاحالا ندیدینش و شاید ماهی چند بار صحبت کنید خیلی عمیق تر و صادقانه تر از کسی هست که سالهاس دوستتونه و تقریبا هرروز میبینیدش :) همیشه عمق دوستی مهمه نه مدت زمانش.الی دوست عمیقم مرسی که خوبی :)...
ادامه مطلب