
یه استاد داریم که میگفت تابستون رفتم چین، بهار لهستان بودم، منظورش اینه که کل تابستون فیلم های چین رو دیده و کل بهار بهترین های لهستانو. میگه وقتی چند ماه فیلم های درجه یک یه کشور رو ببینید انگار رفتید اون کشور. این استاد گاهی میپرسه فلانی اخرین کتابی که خوندی چی بوده و یه قانونه که شما باید سریع و بدون فکر اخرین کتاب رو نام ببرید و اگه سریع بگید از همون نویسنده چندتا کتاب دیگه پیشنهاد میکنه و اگه نگید هم چندتا کتاب پیشنهاد میکنه و اینجوری درواقع محبتش رو بهتون نشون میده. این استاد مهندسی فناوری اطلاعات درس میده و کلاس رفتنش اختیاریه وحتی قول پاس کردن همه رو هم به ما داده ولی انقدر با عشق و قشنگ آی تی رو درس میده که من به خاطر همین یه دونه کلاس هر سه شنبه پنج صبح پا میشم میرم دانشگاه.. این ا...
ادامه مطلب
وقتی عزیزی از بین میره انگار یه تیکه از روح ادمم همراهش خاک میکنن.. درست وقتی که همه چی عادی بود و من یه روز معمولی داشتم پیر مرد قد بلندی با کلاه انگلیسی و کت دیدم که پشتش به من بود .. الان 7 ساعت از دیدن اون صحنه گذشته و من با چشمای قرمز پف کرده و دماغ قرمزتر دارم گلایه میکنم به خدا و به خودش که چرا نمیاد تو خوابم.. و حالا من با این وضع روحی هفته دیگه سفری دارم به خونه اش در شهری دیگه.. خونه ای که هنوز لباس های زمستونیش از پارسال پشت در اویزونه.. از خدا صبر بیشتری میخوام که بتونم تحمل کنم . دلم ارامش میخواد...
ادامه مطلب
توی تاکسی نشسته بودم هوا داشت تاریک میشد و کمی سرد بود. یاد اینجا افتادم و گذر زمان. فک میکنم راهنمایی بودم یا دبیرستان که دوتا وبلاگ میخوندم . یکیشون دانشجوی فوق لیسانس شهر شیراز بود. یادمه یه وقتایی دیر به دیر میومد یا چندبار اومد خداحافظی کرد و من همیشه ناراحت میشدم که یعنی واقعا وقت نداره یک ربع وقت بذاره برای اینجا! حالا الان خود من رسیدم به سن و سالش .. دلم میخواست بیام و بنویسم ولی وقتشو پیدا نمیکردم. از ساعت پنج صبح که بیدار شدم و رفتم دانشگاه تا برگشتن به خونه و ناهار سرپایی خوردن و دوباره بدو بدو ها تا رسیدنم به تاکسی.. دلم نمیاد اینجا رو پاک کنم ولی خیلی از بهترینها رو که دنبال میکردم دیگه ندارم.. انقدر اینستاگرام و شبکه های دیگه زیاد شده که دیگه کسی دلش وبلاگ نمیخواد.. چقدر دلم ت...
ادامه مطلب
من از قدیم عادت داشتم هرچندوقت یکبار دلخوشی های زندگیمو بنویسم. مخصوصا وقتایی که گرفتاری فکریم زیاده یا مشکلی دارم تا فراموش نکنم که هنوز خیلی خوشبختم. دلخوشی من اون لحظه ایه که صبح خیلی زود که هنوز مث شب تاریکه و خیلی سرده سوار اتوبوس گرم دانشگاه میشم و انقدر این گرما میچسبه بهم که تا خود دانشگاه میخوابم و گاهی خوشحال میشم از اینکه بارون گرفته و اتوبوس اروم تر میره. دلخوشی من وقتیه که محمد لباس میخواد بخره و من باهاش میرم و به سلیقه ی خودم براش لباس انتخاب میکنم و یه ناهار خیلی خوب مهمونش میشم. دلخوشی من وقتیه که وسط کلی کار حس میکنم وقت اضافه اومده و سریع گواش هامو ردیف میکنم روی میز. دلخوشی من ماشین سواریمون تو چیتگر قشنگه که با صدای بلند با ابی همخونی میکنیم.. حتی دلخوشی من اون غذاهای خی...
ادامه مطلب
امروز از اون روزایی بود که نمیشد . که خوب شروع نشد. نازقرمزی پزمرده شده بود برگاش خم شده بود پایین.. ساعت 5:35 رفتم بیرون و چقدر دلم میخواست فردا که تعطیله یه کوه کار رو دوشم نباشه.. سوار اتوبوس شدم که برگردم دندون عقلم بی عقلی کرده بد موقعی درد میکنه. کیک میخورم و تا ریشه ی دندونم تیر میکشه.. میرسم خونه حس میکنم لثم ورم کرده، لباس میپوشم که برم دکتر ولی امروز وقت و حوصلش نیس دوباره لباس عوض میکنم. با کار محمد مخالفت میکنم . راستش اینکه کارش جوریه که کلی دختر شمارشو داشته باشن اذیتم میکنه.. قبول میکنه و از کارش منصرف میشه ولی من دلم اروم نمیشه.. تو این شرایطش که کلی قسط داره بیکارش کردم... یه مسکن قوی تر میخورم ،تقویتی میریزم تو گلدون نازقرمزی . کارای فردامو شروع میکنم ولی پیش نمیره .. دلم پ...
ادامه مطلب
سرما خوردم بد موقعی.. شالگردن رنگی رنگی مامان بافت رو پیچیدم به خودم و بزرگترین ماگ خوشگلم که عکس ایفل داره رو برداشتم و هرچند ساعت نوشیدنی های گرم مختلف رو توش پر میکنم.. تمام کتاب دفترامو جمع کردم توی جا کتابی و کوییز فردا ظهر رو گذاشتم فردا صبح دقیقه نود بخونم.. بچه های دانشگاه زنگ زدن و حالمو پرسیدن و من چقدر خوشحالم که دارمشون ... ولی راستش مشکل من سرماخوردگی نیس. یه چیزی توی ذهنم و توی قلبم داره نیسوزه.. یک ترس عجیب که ایا واقعا راه درستی رو انتخاب کردم برای ایندم؟! بعد از نماز موهامو میبافم و لاک گلبهی میزنم و یه رز ملایم. اینجوری کمتر چهرم شبیه ادمای مریضه.. همه چیو میسپرم به خدا.. باید یه تصمیم مهم تو زندگیم بگیرم. در موردش خیلی فکر کردم. وقت عملکردن بهشونه. مطمئنم خدا پیشمه دلمو ار...
ادامه مطلب
امروز از اون روزای سخت بود.. نمره یکی از درسام اومد، درسی که فک میکردم حداقل 17 بشم شد 15! شاید خیلی بد به نظر نرسه ولی تو دوره ی ارشد که قبولی 12 و مشروطی14 هس و تعداد درسا خیلی کم، خیلی خیلی ناامید کنندس.. از همینجا این روز مسخره شروع شد بعدش هم که دعوا با مامان که باعث دلشکستنش شد و گریه های خواهری سر موضوعی دیگه و قطعا هیچی مثل ناراحتی خانواده نفس آدم رو نمیگیره... عصر او را دیدم، جهت ترمیم ر...
ادامه مطلب
+از دور او را دیدم که از بین مردم با عجله رد میشه، به من رسید، منو ندید رفت تو کوچه، داشت میدویید که دیرتر نرسه، شماره اش رو گرفته بودم و متوجه نبود، دقیقا جایی وایساده بودم که چند سال پیش اولین قرارمون رو گذاشته بودیم. اون روز استثنا بود که زودتر از من رسیده بود، اون روز هم منو ندید، رو به رویش ایستاده بودم گفته بودم سلام :) برگشته بود سمتم گفته بود عه شمایید..دوییدم دنبالش خندم گرفت. صدایش کردم....
ادامه مطلب
کتاب رو کنار میذارم چشمام رو میبندم..یاد چندهفته قبل میافتم، همینجا نشسته بودم با قیافه ای ژولیده با دلی آشوب نگران ارائه، به او زنگ زدم، گفت چند دقیقه دیگه دم خونتونم! تعجب کردم! خانه های ما نزدیک نیست.. با همان حال ژولیده در دسترس ترین لباس هارا پوشیدم و پله ها رو دوتایکی رفتم پایین... توی خیابان...
ادامه مطلب
من لیسانس علوم کامپیوتر و ارشد ای تی دارم. مطمئنن اگر هزار بار هم به عقب برگردم باز هم همین ها رو انتخاب خواهم کرد.من عاشق خیاطی هستم، عاشق ترکیب پارچه های رنگارنگ و مدل های مختلف لباس. دوم دبیرستان که بودم مدت کوتاهی کلاس خیاطی رفته ام و همیشه ازش لذت بردم.من عاشق نقاشی و بوی رنگ هستم، مخصوصا رنگ ...
ادامه مطلب
یکم اردیبهشت تولد او هست.. چون من کلاس داشتم تولدش رو در شهر دانشگاه من گرفتیم. یک جشن کوچک دونفره. باید اعتراف کنم از چند روز قبل منتظر بودم کیک شکلاتی تولدش رو بخورم ولی به طرز عجیبی همه کافی شاپ ها بسته بود و کیک قنادی هم خیلی بزرگ بود ب ای دو نفر...
ادامه مطلب
از اولین چیزهایی که با ورود به دانشگاه یاد گرفتم اینه که به صورت نشسته در اتوبوس به خواب خیلی خیلی عمیق برم. به طوری که برای گرفتن پول که آخر خطه بیدارم کنن. البته یکسری موارد هم باید رعایت بشه مثلا آدم باید توانایی داشته باشه تو خواب خیلی عمیق هرچند...
ادامه مطلب
روی صندلی رو به رویش میشینم مقالات رو تند تند ورق میزنه، دوتاشون رو با خودکار قرمز ضربدر میزنه میده دست من "این دوتا نه، مدل سازی ندارن" برگه هارو تا میکنم میذارم تو کیفم . میگه "بقیه معتبر هستن ولی مطمئنی میتونی از توشون چیزی پیدا کنی!" چیزی نمیگم م...
ادامه مطلب
هیچ وقت دلم نخواسته بوده که پزشک بشم یا در بیمارستان کار کنم هیچ وقت هم به رشته تجربی فکر نکردم ولی وقتی استاد راهنما ازم پرسید تو چه زمینه ای میخوای کارکنی ناخودآگاه گفتم بیمارستان، گفت مدیریتی میشه باید مهندسی باشه گفتم سیستم هاشون رو بررسی میکنم، گفت آشنا داری که بتونی نفوذ کنی تو یه بیمارستان گفتم پیدا میکنم، گفت آخه اطلاعات گرفتن از بیمارها و پزشکها هم ممکنه نشدنی باشه گفتم با کارکنها و پرستارا کار میکنم. کمی فکر کرد گفت باشه ولی ممکنه سخت بشه کارت ولی نمی دونم چرا برام مهم نبود.مقاله در موردش کم پیدا میشه، راه نفوذ به بیمارستان ندارم و تعداد پزشکای اطرافم از انگشتای دستم بیشتر نیست و باید سمت موضوعی برم که نیاز به پرونده های خصوصی بیماران نباشه و از نظر اخلاقی مشکل نداشته باشه ولی با ه...
ادامه مطلب
صبح زودتر بیدار شدم که برم سرخاک. مراسم چهلم سر خاک نرفتم یعنی به بهانه ی لباس عوض کردن اومدم خونه که نرم سرخاک چون نمی خواستم عکس عزیزم رو روی سنگ ببینم ولی امروز خواهم رفت..چندوقتیه یکسری حرفا توی دلم مونده چند بار اینجا نوشتم ولی پاک کردم میخواستم بگم موقعی که کسی میاد تو زندگیتون حتما یه قسمت از خودتونو برای خودتون نگه دارید، یک سری رگه های بیخیالی و یک احتمال نبودن اون آدم رو داشته باشید، چون یه روز صبح بیدار می شید و ممکنه اون ادم همون یار مهربون شما نباشه ، من همچین کاری نکرده بودم و ضربه اش هم خورده ام درواقع گرگ بارون دیده! شده ام . مراقب سلامتی روح خودمون باشیم لطفا ....
ادامه مطلب
فکر میکنم از اول مهر تا الان دو یا سه بار وقت کردم به وبلاگم سر بزنم.روزهای تعطیل خوبن و لازم. میشه به گلها تقویتی داد و ظرف آب بعضیهاشونو عوض کرد. بعدش خیلی کوتاه به وبلاگ سر زد و بعدشم هم رفت دنبال کارای عقب افتاده . سرچ های عقب افتاده و ترجمه کردن مقاله رو انجام داد. شبش هم نشست و یکی از اون فیلم هایی که خیلی وقته جلو چشم هست و فرصت دیدن نیست رو دید.خلاصه روز تعطیل نباید جوری بگذره که بعدا حسرت بخوریم که از دستش دادیم..راستی کتاب "قلعهء حیوانات" به شدت توصیه میشود ....
ادامه مطلب
همه میگن خاک سرده و با گذشت زمان آدم عادت میکنه به نبود عزیزش، ولی با گذشت زمان فقط دل آدم بیشتر تنگ میشه همین.+تمام گلهاش خشک شده بود ولی بقیه وسایل جوری بودن که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده، دمپایی های جفت شده کنار تختش، تار موی سفید رو بالشت، کلاه آویزون پشت در، بوی ادکلنش ، ساعتش، عینکش ..+دوتا از کتابهایی که خودش خیلی دوست داشت رو برای یادگاری برداشتم. کتابها مال سال 41 هستنو نیاز به صحافی دارن. توی کتابا دوتا عکس پیدا کردم یکی از خودش یکی پدرش. یه برگ تبلیغاتی که مال همون سالهاست و لیست حضور و غیاب دانشجوهاش که مال سال 69 هست و پشتش با دست خط خودش چند بیت شعر نوشته ...خیلی سخته آدم دلش رو به این چیزاخوش کنه.. ...
ادامه مطلب
وقتی عاشق برف باشی چه کادویی میتونه روز تولد قشنگ تر از این باشه :)خدایا شکرت .."دهم بهمن نود و پنج"...
ادامه مطلب
این هم اصل ماجرا..ریه ام برونشیت شده ، برف زیاد بود، یکی از عزیزترین هایم را از دست داده ام و یکی از عزیزانم در بیمارستان هست و دیگر رمقی برای جشن گرفتن این بیست و سه سالگی بدموقع نداشتم ولی با داشتن آدمهای دوست داشتنی زندگیم تبدیل شد به یکی از روزهای خاطره انگیز..خدایا شکر :)...
ادامه مطلب
صبح که با عجله داشتم میرفتم که به اتوبوس برسم یک لحظه به ذهنم رسید که فلانی بد قول است و احتمال داره دیر برسه. همینجوری این کتاب "بنویس تا اتفاق بیافتد " رو گذاشتم تو کیفم و حدسم درست بود. فلانی دقیقا دو ساعت تاخیر داشت و من 100 صفحه از این کتاب رو خوندم، امروز صبحم بیدار شدم بقیه اش رو دارم میخونم.کتاب جالبیه. چیزی رو بیان میکنه که من قبلا اصلا بهش اعتقاد نداشتم و اون نوشتن و فکر کردن به آرزوهاست. منم یه دفتر برداشتم و چیزایی که می خواستم رو توش نوشتم. این کتاب توصیه میشه. البته هنوز مطمئن نیستم از نتیجه اش :)...
ادامه مطلب